۩۞۩ღکلبه ی کوچک قلبمღ۩۞۩ |
|
اگر پرواز مرد,بادبادک ها نمیمیرد در میان باد و طوفانهای هوهوکش اگر جالیز ویران شد,مترسک ها نمیمیرد در ای مرداب اگر مرغابیان مردند بدان صیاد... کینه های نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:2 |+|
ماه من غصه نخور مثل من و تو فراوونه نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 3:27 |+|
یه روزی یه دل اومد آب بخوره ، افتاد و دندونش شیکست ، اومدن دندونشو درست کنن ، سرش شیکست . دل بیچاره نفهمید که تو اون چشمه چی ریختن جای آب ، نمیدونست که تو اون چشمه خیانت کردن ، قبر احسـاسو تو اون چشمه زیارت کردن ، اون غریب بود توی شهر دست و پا . رفت و پرسید از خلق خدا ، حکیم و طبیب کجا دارین شما ؟ گفتن این شهر یه حکیم داره مداوات میکنه ، دل رفت پیش حکیم ، گفت : سرم شیکسته و درد میکنه ، داره کـم کـم حـالـــــــمو بد میکنه ، گفت حکیم : تو از آب چشمه خوردی ؟ گفت : آره ، یه نگاهی کرد و گفت : اینجا بمون تا من بیام . دل نشست ، منتظر دوای سر شکستنش . هی نشست ، هی نشست ، رفت تو فکر ، یاد اون روزا رو کرد ، یاد اون روزای خوش ، که به یک جا بند نبود ، توی قلب یه آدم الاکلنگ بازی میکرد ، بالا و پائین میرفت ، کیف میکرد ، اون روزا رو با عشق ، قایم موشک بازی میکرد ، فکر هیچ چیز رو نمیکرد بجز خوشبختی ، یاد اون روزا بخیر !! یکهو از یکجا صدائی اومد ، کی بود ؟ نه حکیم بود و نه درمون و دوا ، محتسب بود که داشت می اومد . محتسب رسید و گفت : تو همون دلی ؟ گفت : آره ، همون دلم ، گفت : همون دل که سرش شیکسته بود ؟ گفت : آره : همون دلم ، گفت : همون دل که از این چشمه ما آب خورده ؟ گفت : آره همون دلم ، گفت : همون که چشمه ما رو پر از خون کرده ؟ گفت : آره همون دلم ، محتسب خنده ناجوری کرد .... گفت : پس پاشو بریم ، دل گفت : کجا ؟ گفت : پاشو بریم یه جا که درمونت کنم ، دل ساده پی جلادش رفت ، ولی غافل بود ، نمیدونست که چه آشی پختن ، آخه هرچی نباشه اون ، دل بود دل رو بردند به پیش قاضی ، قاضــی شهر قضاوت میکرد ، توی هر کاری دخالت میکرد ، گفت قاضی : تو همون دلی ؟ گفت : آره همون دلم ، گفت : همون دل که برای دیگران میسوزه ؟ گفت : آره همون دلم ، گفت : همون دل که همش تاپ تاپ و توپ توپ میکنه ؟ گفت : آره همون دلم ، گفت : همون دل که برای عشق بیچاره شده ؟ گفت : آره همون دلم ، قاضی خندید ، هی خندید ، هی خندید ......... دل سرش درد میکرد ، شیکسته بود ، حیوونکی درد میکشید ، هی این درد میکشید ، هی اونا میخندیدن . دل گفت : آقای قاضی سرم درد میکنه ، حکیم کجاس ؟ قاضی باز خندید و گفت : سرت برای چی درد میکنه ، برای عشق ؟ دل خندید ، خیلی وقت بود که عشقو گم کرده بودش . گفت : راستی خبری دارین ازش ، کسی میدونه کجاست ؟ قاضی خندید ، صداشو توی گلوش انداخت و گفت : عشق تو زندان منه ! دل نالید ، تازه فهمید چی شده ، گفت : پس منو به بندم بکشین ، منو زندونی کنین ، منو شلاق بزنین ، هرچی که میخواین بکنین ، ولی ، ببرینم پیش عشق . طفلکی دل ، درد سر ش یادش رفت . قاضی خندید ، دل بیچاره نمیدونست نباید اونجا بمونه ! آخه اونجا همه دلها رو به غارت میبرن ، آخه اونجا دل رو اذیت میکنن ، میرنجونن ، میشکننش ، آخر سر دار میزنن . ........ آخرش اون دل بیچاره رو محکوم کردن ، جرمش آب خوردن بود !!!؟؟؟ گفتن اصلا چرا از چشمه ما آب خوردی ؟ خون تو ریخته توی چشمه ما ، چشمه ما رو تو خونی کردی ، حکم کردن که بره ، بره تبعید بشه ، بره تا هیچکی نفهمه که یه دل اونجا بود ، نکنه دست و سر و پا ، دل رو پیداش بکنن ، به هوای دل هوائی بشن و شادی کنن ، نکنه دل با اونا حرف بزنه ، بشینه قصه بگه ، قصه مجنون رو بگه ، قصه لیلا رو بگه ، قصه شیرین رو بگه ، قصه فرهاد رو بگه ، قصه بهزاد رو بگه ، بهشون بگه تو دنیا یه چیزی هست ، بهش میگن عشق نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:53 |+|
چقدر سخته توي چشمايي كه تمام عشقت رو ازت دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريذ اذ كينه و نفرت شي حس كني كه هنوزم دوسش داري. نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:30 |+|
نمیدانم چند سطر از دفتر زندگیم باقی مانده است ..دلم میخواهد همین چند سطر باقی مانده هم نام تو را تکرار کنم...دلم میخواهد همین چند سطر هم از تو بنویسم...بنویسم عشق مرکب بود نه مقصد .دلم از تو حلقه ای میخواست ولو از خاک .دلم دستهای تو را طلب میکند .دلم تو را صدا میزند میدانم فقط چند سطر دیگر خالی دارم.نام پاک تو که تجسم پاکی است را مینویسم وزمزمه میکنم...هر چند بار که بشود خواهم نوشت..وبا ان شاید با تو وداع کنم...میدانی دلم نمیخواهد وداع کنم میدانی دلم میخواهد به حرفهای قشنگ ان روزها فکر کنم که دلمان را به سعدی و حافظ وعده دادیم....دلم میخواهد به ان فکر کنم که تو باز هم برایم کتاب هدیه خواهی اورد وتولدم پر ا بوسه های تو خواهد شد دلم میخواهد فکر کنم تو باز خواهی گشت و باز از شعر های فروغ وشاملو برایم بخوانی...وباز تفالی به حافظ بزنیم ..........ایا اینها ارزوهای بزرگیست؟؟؟؟؟؟؟؟/ ولی دیگه خیلی دیر شده چون وقته رفتنه نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 18:8 |+|
سلام دوستای عزیزم: قبل هر چیزی حلول سال جدید به همتون تبریک میگم. بعدش هم از همتون معذرت میخوام که نه وقت نمیکنم بهتون سر بزنم یا حتی رو وبلاگم کار کنم. امروز پنجمین روزیی که مامان بزرگم فوت کرده امیدوارم درکم کنین و نبودنم باعث نشه فراموشم کنین نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 17:36 |+|
ازت گذشتم نازنین
ازت گذشتم نازنین برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم; كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را; برای بار دوم برايت بازگويد. چرا مرا شكستي؟ چرا؟ اشعاری برايت سرودم; كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند. چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟ چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد; با باقی مانده ی وجودم نگاشتم. چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟ زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم. خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم. چرا اين چنين شد؟ چرا؟ من كه بودم؟ كه هستم؟ به كجا می روم؟ تو رو هرگز نمي بخشم تو رو هرگز نمي بخشم تو برو با اون غريبي كه تو قلبت لونه داره تورو هرگز نمي بخشم نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 17:19 |+|
گريه كن كه جدا ييها ما را رها نمي كنن آدما انگار براي ما دعا نمي كنن گريه كن حالا حالا از هم بايد جدا باشيم بشينيم منتظر معجزه خدا باشيم گريه كن منم دارم مثل تو گريه مي كنم به خداي اسمونا گلايه مي كنم گريه كن واسه ي شبهايي كه بدون هم بوديم تنهايي براي سنگيني غصه كم بوديم گريه كن سبك مي شي روزهاي خوب يادت مي ياد گر چه تو تقويمامون نيستن اون روزها زياد گريه كن قولي كه بهش عمل نشد واسه مشكلاتي كه *** بودش و هستش و حل نشد. قدمهاي آغازين عشق را در فرصتي كه هست و نفس براي بودن مجال ميدهد شروع كن من با تو مي آيم وت آخرين نفس عشق در اين راه سبز همراهت خواهم آمد هميشه چشمانت را براي ديدن من به آسمان بدوز من آنجا منتظر تو هستم با من بمان كه تنها تو را دوست دارم .
نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 18:11 |+|
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 14:26 |+|
در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودند . آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه فضائل و همه تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: ((بیائید یک بازی بکنیم مثلا قائم با شک)) همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد کشید من چشم میگذارم . من چشم میگذارم . و از انجایی که هیچکس نمیخواست دنبال دیوانگی بگردند او چشم بگذارد و دنبال آنها بگردد . دیوانگی چشم گذاشت ...یک...دو...سه... همه رفتند جایی پنهان شدند . لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد . هوس به مرکز زمین رفت . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی شد . دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم . اما به ته دریا رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی گشت . همه پنهان به جز عشق که همواره و دو دل بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست . چون می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به شماره ۱۰۰ رسید و در همین حال عشق مپرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی گفت: دارم می آیم دارم ی آیم و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود . زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود . بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . همه را پیدا کرد به جز عشق نا امید شده بود . حسادت گفت: تو باید گل رز را پیدا کنی که عشق دربوته گل رز پنهان شده . دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو برد و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود . دیوانگی فریاد کشید . من چه کردم چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی . اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو . و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همراه او .نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 17:5 |+|
نمیدانم چرا بهترین لحظه های جوانی... در فکر و خیال هدر میرود؟ در التهاب یافتن راهی برای گفتن یک کلمه به آنکه دوستش میداری که "ناخواسته عاشقت شده ام سعی کن بفهمی!!!! نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 9:11 |+|
دیروزچشمانت رنگی داشت که درونم را به اتش میزد دیروزنگاهم درتوترسی ایجاد می کرد دیروزلحظه ای دیدنت، تمام خواسته ام بود ولی امروزچه راحت ازکنارهم می گذریم عشق بهانه ای بود برای ادامه دادن به این زندگی مسخره بهانه ای کودکانه وشاید... احمقانه هنوزحضورت را درچشمهایم احساس می کنم هنوزحرفهایت درگوشم نجوا می کند هنوزدرتنهایی احساس عجیبی به سراغم می اید ومرا با خود می برد، تورا می بینم ودستت را که به ارامی دردست دیگری فرورفته ولبخندت را که برتمام وجودم لرزه می اندازد به رایگان به اومی دهی لحظه ای می خواهم برگردم ونگاهت کنم وبه دوست داشتنهای دروغینت به لبخندهای ساختگیت به صورتت که درزیرلایه های دروغ مخفیش کرده ای وبه تمام انچه که می توانستی بسازی وخراب کردی بخندم روزها.... سالها.... نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 16:24 |+|
خدا چند لحظه به حرفام گوش کن
خدا جون مگه هر بار موقع رفتن خونوادم رو به تو نمیسپرم ...مگه ازت نمیخوام که مواظبشون باشی الان هم مجبورم دوباره برم به اون جهنم خدا جون ازت خواهش میکنم کسالت مامان عزیز من رو هم برطرف کن دیگه نمیدونم چی باید بگم ولی وقتی هیچ دلخوشی تو زندگی نداری زنده بودنت به چه دردی میخوره دیگه بریدم تحمل کوچکترین ناراحتی رو ندارم... کاش مرگ و زندگی دست خود آدما بود ...حس میکنم پیش تو آرامش داشته باشم ولی از مرگم میترسم ببینم . خدااااااااااااااااااااااااااااااا دیگه تنها دلخوشیم مامانمه.از اون به هیچ وجه نمیگذرم اگه کوچکترین اتفاقی براش بیفته دیگه نمیذارمش پای قسمت تو واین سرنوشت کثیف این دفعه دیگه ساکت نمیشینم باهاش از همه راحتترم. خدا ازم رو برنگردون جز تو کسی رو ندارم. نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 7:9 |+|
کاری رو که با من کردی برای هیچ کس تعریف نکن چون اون وقت عشق مفهوم خودش رو از دست میده پری دریایی لب برکه نشسته بود و موهاشو شونه می کرد که یهو یه صدا شنید ، یه صدای غمگین ، اطرافشو خوب نگاه کرد صدا از بالا می اومد ، آره ، این صدای آسمون بود آسمون امشب بد جور دلش گرفته بود . پری به آسمون گفت : چرا غمگینی ؟ - دلم خیلی گرفته زمین تب داره و حالش خوب نیست من زمین رو خیلی دوست دارم اگه طوریش بشه چی ؟ - این که ناراحتی نداره تو باید با همه ی وجودت از خدا بخوای که به زمین کمک کنه باید بدونی که خدا می تونه هر کاری انجام بده . - هر کاری ؟ - آره هر کاری . آسمون به پری نگاه کرد تو چشاش صداقت و پا کی موج می زد تصمیمش رو گرفت با همه ی وجودش دعا کرد و ازخدا خواست تا به تنها عشقش کمک کنه وقتی خوب با خدا راز و نیاز کرد احساس کرد گوشه چشمش تر شده خیلی تعجب کرد به پری گفت : این چیه تو می دونی ؟ - این نشانه ی عشق و دوستیه این اشک مهربونیه ... و آسمون بارید و بارید بر دل تب دار زمین ، پری دریایی زیر بارون خیس شده بود اما همین طور نشسته بود و به صدای قشنگ عشق گوش می داد نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ شنبه دوم دی 1385 و ساعت 9:18 |+|
فقط بگو چرا؟ میدونم که هیچ جوابی نداری! نه! تقصیر تو نیست! تقصیر منه! تقصیر من! تو همون کاری رو کردی که همه میکنن! تو گناهی نداری! منم که گناهکارم! همشتقصیرخودمه !تو... تو گناهی نداری! تو فقط مثل بقیه بودی! همین
یکی از دوستان مطلب جالبی برام گذاشته : اینو بدون که همیشه سعی کن دوسش داشته باشی اما عاشقش نشی نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ جمعه یکم دی 1385 و ساعت 10:47 |+|
شبها وقتی چشامو میبندم به این امید خوابم میبره که شاید فردا روزی باشه که همیشه انتظارش رو میکشم. شاید منتظر یه معجزه هستم. چون اون روز هیچ وقت نمییاد نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 16:3 |+|
نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 16:9 |+|
امروز حالم خيلي خوبه،انقدر خوبم كه ميونم تو آسمون پرواز كنم بر صد جور دليل و بهانه تونستم استادامو راضي كنم كه يك هفته قيد كلاس و درس رو بزنم يك هفته هم كه نه فقط پنج روز. فقط نميدونم كي پنجشنبه ميشه تا بتونم بعد يك ماه برم خونمون.زمان خيلي كند ميگذره تا پنجشنبه فكر كنم ديوونه شم ولي بالاخره ميياد. دلم خيلي هواي غذاهاي مامانم رو كرده،دلم براي تك تكشون يه ذره شده. نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 15:39 |+|
کاش یه ماشین زمان داشتم
وقتي بچه اي با خودت ميگي كي بزرگ ميشم...وقتي راهنمايي ميخوني ميگي اي خدا كي ميرم دبيرستان،وقتي دبيرستانم رفتي به اين فكري كه كي ميري دانشگاه....وقتي داستان شيرين و فرهاد رو شنيدي با خودت گفتي خدا يا كي ميشه من نيمه ي گم شدم رو پيدا كنم. ولي بعد از اينكه دانشگاه قبول شدي و كاملا دوران بچگيت رو سپري كردي به خدا ميگي چي ميشد يه بار ديگه بچه ميشدم وقتي نيمه ي گم شده ات رو پيدا كردي ولي به رسم روزگار نامرد از آب دراومد با خودت ميگي اي خدا كاش هيچ وقت نيمه ي گم شده اي نداشتم. كاش هميشه كودك 5 ساله ميموندم نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 15:52 |+|
وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 14:20 |+|
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را که تنها دل من ؛ دل نيست يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
کاش ميشد هيچ کس تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو مي مانم ولي... رفتي و گفتي و اينجا جا نبود ساليان سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي من نبود من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود باز هم گفتي که فردا ميرسي کاش روز ديدنت فردا نبود نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 11:1 |+|
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگاریه خورده کمتر گله کن انگاری کوه غصه ها رو شونه ی من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده خنده به ما نیومده نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 13:34 |+|
نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 13:29 |+|
خدا جونم مواظب عزیزای همه باش مواظب عزیزای منم باش ...همه رو به خواسته هاشون برسون خواسته های عزیز منم برآورده کن. خدای خوبم خودت مواظبش باش
نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:59 |+|
روزي خواهم سرود قصه ي امدنت را از راهي دور خواهم خواند ترا برای آخرین بار، خواهم گفت ترا (( بیا ... )). خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات، خواهم گریست برایت برای آخرین بار، برای آخرین بار... و اگر باز نیایی، برای اولین و آخرین بار، خواهم مرد! اما ... بعد از مرگم حتی اگر بیایی، باز به جای من، خاطره ها زنده اند، ببوس خاطره ها را، اما ... خاطره ها کجا و من کجا؟! آیا خاطره ها هم چون من، برایت عاشقانه اند؟! آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟! اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟... به سر آمد پاییز کاش میشد که بدانم که چرا؟؟؟؟ قبرم را نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:48 |+|
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم دشوار بود مردن و روی تو ندیدن بگذار به دلخواه تو دشوار تو بمیرم بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ در وحشت و اندوه شب تار بمیرم بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم میمیرم از این درد که جان دگرم نیست تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم تا بوده ام ای دوست؛ وفادار تو بودم بگذار بدانگونه وفادار بمیرم نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:42 |+|
در آرزوی......!!!
در آرزوی بازگشت و سر زدن آفتاب وصال تو، نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:38 |+|
مگر از زندگي چه ميخواهيد كه در خدايي خدا يافت نميشود، و به شيطان پناه ميبريد؟ نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:28 |+|
نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:26 |+|
با تمام وجود صدایت می کنم . صدایت می کنم تا نگاهم کنی ، نگاهم کنی تا چشمان پر از اشکم را ببینی ، اشکهایم را ببینی تا دلت برایم بسوزد ، دلت بسوزد تا یک لحظه بیشتر کنارم بمانی . آن وقت از ته دل فریاد خواهم زد و به تو خواهم گفت صادقانه آن وقت شاید دیگر هرگز تنهایم نگذاری هرگز نوشته شده توسط ღღ الهام ღღ تاریخ سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 15:4 |+|
|